تبليغاتX
ستاره ای به نام سها
آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد

چند وقتی بود که هر شب با مهدی تصمیم می گرفتیم فردا بریم پیاده روی و وقتی فردا می رسید یک بهانه ای پیدا میشد که از زیر بار پیاده روی در بریم تا اینکه دیشب مهدی سمج شد که باید بریم پیاده روی همسری هم که خسته بود گفت شما برید حالا ساعت یازده شب بود ازش خواستم بریم تا همین یکی دو خیابان اطراف خونه و برگردیم که قبول نکرد وگفت  اگه می ریم کنار رودخونه میام اگه نه که نه، مونده بودم ...............، نتیجه اینکه راه افتادیم گفتم بشرطی که بیست دقیقه میریم و بیست دقیقه برمی گردیم جایی هم نمی شینیم اون هم از خدا خواسته گفت باشه راه افتادیم از خونه تا نزدیک رودخانه خیلی خلوت بود با این که مهدی بزرگ شده باز هم می ترسیدم وقتی رسیدیم کنار رودخانه گفتم ببین ما برای ورزش اومدیم بیا تمام مسیر رفت و برگشت را بدویم اینطوری زودتر هم برمی گردیم ولی قبول نکرد من هم شروع کردم گام های بلند برداشتم طوری که ازم عقب افتاد و مجبور شد تندتر راه بیاد وقتی دید من مصمم هستم که بدویم شروع کرد دویدن ، هر دومون ژست دونده های حرفه ای را گرفته بودیم و سعی می کردیم از دیگری کم نیاریم همینطور که مشغول دویدن بودیم به یاد بچگی هام که کنار رودخانه می دویدیم و آواز می خواندیم شروع کردم شعری را برای مهدی دکلمه کنم که یکهو مثل افراد برق گرفته ایستاد و گفت مامان خجالت بکش ما آبرو داریم و شروع کرد نصیحت کردن نمی دونستم چطور جلوی خندم را بگیرم بلندتر شعر را خوندم و گفتم مادر اینجا کسی نیست که صدای ما رو بشنوه تو هم بخون ببین چه حس خوبیه که باز هم غرو لند کرد و گفت مامان اگه ادامه بدی دیگه باهات بیرون نمی یام دیدم تهدیدش جدیه دیگه شعر نخوندم رفتیم کنار آب نشستیم تا کمی حالمون جا بیاد صدای غورباغه ها که می اومد مهدی گفت مامان می دونستی  قورباغه های نر فقط می خونند بعد هم با نگاهی پر معنا گفت مامان غورباقه ها هم غیرت دارند من هم که هنوز هنگ این رفتار بودم گفتم یعنی چی مامان این چه حرفیه خلاصه که پسری کلی نصیحت کرد و مسیر برگشت مثل یک دختر خوب ساکت سرمون را انداختیم پایین و دون دون تا خونه اومدیم نزدیکای خونه همسری زنگ زد گفت می دونید ساعت چنده گفتم نه گفت همین دیگه مادر و پسر رفتید هواخوری زمان از دستتون رفته خندیدم و گفتم هواخوری و نصیحت خوریه جای شما خالی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:42  توسط سها   | 

سلام

راستش حالا که یک بار دیگه پست روز حوا را می خونم می خندم که عجب آدمی هستم من .

به هر حال روز حوا روز خوبی بود همسر و پسر عزیز کلی ما رو شرمنده کردند به خصوص همسری که نتوستیم برای تولدش هدیه خوبی بگیریم

به خوبی گذشت شبش مادر دعوتمون کرد پارک و ما تو پارک هدیه هامون را به مادر دادیم و بعد از مدتها با خواهر ها و برادرها دور هم جمع شدیم و شادیهامون را قسمت کردیم و واقعا شب خوبی بود امیدوارم همه مادرها و خانمهای ایرانی شب و روز حوایی خوبی رو گذرونده باشند و واقعا کنار عزیزانشون بوده باشند پارک که بودیم مادرم گفت صبح سری به سرای سالمندان زده بودند و کلی شنیدنی داشت که برامون تعریف کرد و باز هم دلم سوخت که باز امسال یادم رفت زودتر باهاشون تماس بگیرم و باهاشون همراه بشم . داشتیم در مورد سرای سالمندان حرف می زدیم و من هی افسوس می خوردم که چرا نرفتم که خواهرم گفت خواهر عجله نکن با این اوضاع که پیش میره نری هم می برنت با خنده بهش گفتم نه ما یه پسر که بیشتر نداریم دلش نمیاد این کارو بکنه که پسری وارد بحث شد و گفت مامان حالا اگه خودت دوست داشته باشی من حرفی ندارم هممون خندیدیم و مامان هم که به مهدی اخم کرده بود گفت پاشید سفره را بندازید بچه هاتون گرسنگی زده به کلشون 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:11  توسط سها   | 


خدایا بزرگیتو شکر 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:20  توسط سها   | 

امروز روز زنه روز ما موجودات بسیار زیبا ، بسیار دوست داشتنی ، حساس ، عاقل ، مدیر ، مدبر ، خلاق و فداکار و البته بسیار خاکی و بسیار فروتن که فقط خودمون می دونیم چه جواهراتی هستیم و البته این روز بهانه ایه که همسران عزیزمون کمی قدرشناس باشند راستش اینا نوشتم برای تقویت روح خودم و همه هم وبلاگی های خانم که مشغول گذروندن این روز بسیار زیبا و دوست داشتنی هستند گاهی وقتها اگه ما خودمون را تحویل نگیریم کسی ما رو تحویل نمی گیره . البته حالا که خوب فکر می کنم میبینم باید این اس ام اسی که سه روز پیش برام اومد رو جدی میگرفتم تا امروز انقدر حالم گرفته نشه، متن اس ام اس این بود که سه روز مانده به روز زن اگه میخواهید دچار افسردگی نشوید این ذکر را روز 1000بار تکرار کنید (به درک اگه برام کادو نخرید)دور از چشم شما پسری چند روز پیش تهدید کرد که هیچ کادویی در کار نیست و دیشب هم خیلی خشک و خالی تبریک گفت همسری هم که فکر کنم کلا بی خیال امروز شده اخه همین چند وقت پیش تولدش بود و ما هرچی گشتیم نتونستیم یک جفت جوراب خوشگل و ارزون پیدا کنیم برای همین منصرف شدیم و خشک و خالی تولدش را تبریک گفتیم البته بماند که غذای خیلی خوشمزه ای درست کردیم و کلی چابلوسی کردیم ولی فکر کنم به هر حال نباید انتظار هدیه داشته باشیم البته پارسال هم خودمون برای خودمون هدیه خریدیم و کلی هم ذوق کردیم که چقدر آدم بالغی شدیم فکر کنم امسال هم باید همین کار رو بکنیم پس با اجاره شما پاشیم بریم ببینیم چقدر به حسابمون داریم تا کمی برا خودمون خرجش کنیم.

راستی عجب آدمهای فرهیخته ای هستیم ما زنها

پ ن : روز تولد حضرت زهرا سلام الله علیها را به همه ی دوستای عزیز تبریک می گم و امیدوارم روز عید خوبی در انتظارتون باشه .

در ضمن این متن را استثنا صورتی گذاشتم نشون بدم چقدر جو زده هستم

((((خانمهای عزیز، مادرای گرامی روزتون مبارک)))))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:25  توسط سها   | 

سلام

دیروز همسری رفت تهران و امشب هم قراره برگرده زنگ که زدیم گفت بعد از جاده قم هستند و اینطور که پیداست تا یکی دو ساعت دیگه می رسند من هم بعد از کارهای روزانم اومدم یک سری ببینم چه خبره

خدا را شکر  چند روزی بود که حسابی سرم شلوغ بود چند تا سفارش کار باعث شده بود که کلی از روزمره گیهام و آشوب های فکریم دور بشم الان هم که تقریبا کارهام تمام شده مهدی هم مشغول جمع آوری کتابهای فرداشه 

این روزها مهدی مشغول دادن امتحانات میان ترمشه و بیشتر وقتش با کتاباش می گذره دیروز وقتی داشتم میزش را مرتب می کردم متوجه یک کاغذ کوچک شدم که روش چند بیتی شعر نوشته بود شعر زیبایی بود گذاشتم دم دست وقتی اومد در موردش باهاش صحبت کنم یک جایی از شعرش نوشته بود من و اینهمه گناه چه کنم با خودم فکر کردم یک پسر نوجون چه گناهی می تونه داشته باشه یک لحظه از خودم خجالت کشیدم با این بار گناه اصلا فکر نیستم ولی پسر نوجوانم از گناهش گفته بود و جالب تر اینکه آخر شعر هم از خدا خواسته بود مهلت جبران بهش بده کلی حالم دگرگون شده بود و شرمسار از بی خیالی خودم شاید این خاصیت ما آدمهاست که هر چه سنمون بیشتر میشه از خدا بیشتر فاصله می گیریم و اصلا فکر نمی کنیم که گناهی داشته باشیم تا مهلتی بخوایم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:48  توسط سها   | 

خدایا من منتظر یک معجزه ام رحمی کن و ببار باران رحمتت را بر من

خدایا چه کنم ......

کاش بود 

کاش بودی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:22  توسط سها   | 

سلام

در یکی از روزهای هفته گذشته اتفاقی افتاد که آشفتگی فکری و ذهنی مرا بیشتر کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:32  توسط سها   | 

دوران نوجوانی محمد مهدی شروع شده و نگرانی های من هم تشدید شده اینکه هر روز یک حال و روحیه ای داره گاهی وقتها مثل بچه ها رفتار می کنه و گاهی مثل یک ادم بزرگ نه میشه بهش بگیم بچه ای نه میشه بهش بگیم آدم بزرگی

 واقعا اینکه که یک مادر بتونه یک پسر را تربیت کنه که به مردی بالغ و واقعی تبدیل بشه خیلی سخته خیلی وقتها با خودم فکر می کنم که خیلی ناتوانم که بتونم اونو به یک آینده خوب هدایت کنم رفتارهایی که داره باعث شده احساس ضعف زیادی بکنم این روزها خیلی نگران درسش نیستم بیشتر نگران تغییرات روحیش هستم گاهی وقتها خدا رو شکر می کنم که همین یک فرزند را دارم واقعا تربیتش سخته بخصوص که جنس مخالفه دعوا ها و جر و بحث هامون بیش از حد شده دلم می خواد با کسی در موردش حرف بزنم ولی دقیقا نمی دونم چی بگم کتابهایی را هم که مطالعه کردم خیلی کمک نکرده یک سری اصول کلی را بیان می کنه ولی آخرش خود شخص باید تصمیم بگیره که در مورد رفتارهای نوجوان چیکار کنه بیشتر بحث های منو و مهدی در مورد ایندش، مسائل دینی و بعضی مسائل شخصی است

متاسفانه  در این میان حرفهای معلمهاش درگیری های ذهنی اونو بیشتر کرده واقعیتش یکی از معلمهاش داره از این طرف پشت بام می اندازتشون و دیگری از آن طرف بام یکیشون مسائل فرگشت و خلقت انسان و فلسفه داروین را بیان می کنه و اون یکی تو مخشون می کنه که اگه رهبری را به عنوان ولایت فقیه قبول نداشته باشند فلان هست و بمان هست یا مسائل دیگر که هر کدوم به تنهایی کافیه که ساعتها ذهنشو مشغول کنه و جالب این جاست که با شور و حرارت خاصی در موردشون بحث می کنه و طوری بیان می کنه که انگار حرف معلماشون کلام الهی است که نمیشه مخالفش فکر کرد یادمه خودم وقتی به سن نوجوانی بودم البته بعد از بلوغ راجع به ادیان خیلی تحقیق کردم خیلی که تا حدی که می تونستم تحقیق کردم اونموقع یک انجیل هم تهیه کردم و به چند تا از کلیسا های شهرمون هم سر زدم نه اینکه خدایی نکرده از دین خودم بیزار باشم ولی دلم می خواست حرف ادیان دیگر را هم بشنوم و همون موقع آرزوم این بود که در آینده اگر فرزندی دارم قبل از دوران بلوغ این کار را انجام بده و با تحقیق وارد دین اسلام بشه همیشه فکرم این بود که این کار کمک می کنه تا اون بتونه با منطق بهتری زندگی کنه و دینش پذیرفته تره یادمه چند سال پیش هم که مستند زنان مسلمان هلند را می دیدم یکی از اونها همچین ایده یی داشت که باید به بچه ها این امکان داده بشه که با تمام ادیان آشنا بشوند و بعد دین خود را بپذیرند البته خودم هم می دونم این امکان پذیر نیست چون خیلی ها به خاطر راحت طلبی از دین پدر و مادرشون برمی گردند به هر حال این نگرانی من بود با خودم گفتم این جا بنویسم به امید روزی که این نگرانی ها برطرف شده باشه و به این خاطره ها نگاه کنم و با قلبی آرام لبخند بزنم که گذشت این روزگار هم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:20  توسط سها   | 

رفتم یک سر به جوشونده زدم و اومدم هنوز زمانی می خواست بنابراین ترجیح دادم برگردم و یه نگاهی به نوشتم بندازم ، غلط املایی که نداشتم ولی غلطهای نوشتاری را درست کردم وبلاگ نویسی واقعا مهارت می خواد و من هیچ مهارتی ندارم هر وقت عشقم کشید می نویسم بدون هیچ قاعده خاصی و شاید به همین علته که سبک نوشتهام دلنشین نیست البته امشب حرف دلم گل کرده و خوشم اومده از اینکه اینجا قلم فرسایی کنم والا آدم تنبلی هستم که سعی می کنم جملاتم را کوتاه و مختصر بنویسم دلم می خواست بتونم از اینجا مثل یک دفترچه خاطرات استفاده کنم یعنی بتونم وقایع روزم را تا جایی که امکانش هست را یادداشت کنم ولی تا به حال نشده برم خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 23:44  توسط سها   | 

امروز را همسر عزیز مریض بود و یه جورایی در بستر بیماری وقتی بیمار میشه دقیقا مثل یک بچه می مونه بهانه گیر اخمو و غرغرو و خلاصه کلی به یادم میاره روزهایی که سلامته چقدر به خدا مدیونم و چقدر باید سجده شکر به جا بیارم

خنده داره چندوقتیه وقتی که اون بیماره منم کم حوصلم و خوب جالبه بحث و حرفهامون و اینکه اکثرا محمد مهدی هم تماشاچیه

شوخی میکنم ولی چه خوب بود همچین مواقعی آقایون تشریف میبردند خونه ی مادرشون گفتم که شوخی بود انقدر هم به عاطفه و محبت نیستم البته امروز پدرم مثل همیشه تنهام نگذاشت یه سوپ خیلی خوب درست کرد و به عیادت همسر عزیز اومد و کلی توصیه های پزشکی کرد که من هم سعی کردم یک در میون انجامش بدم حالا هم برای توصیه آخر بیدارم که یک جوشونده درست کنم که حالش اگه خدا بخواد بهتر بشه

محمد مهدی هم، هم پای من بیداره البته سر کتاب و درسشه

راستی امروز بارون خوبی هم اومد با محمد مهدی رفتیم زیر باران و دعا کردیم من برای امتحانات مهدی مهدی  و محمد مهدی هم نمی دونم تو دلش دعا می کرد بهش گفتم مادر زیر باران هر دعایی بکنی مستجابه اون هم جوگیر شدو کلی دعا کرد کاش واقعا دعاهای ما پذیرفته بشه این همسر عزیز ما هم به زودی سلامتی شو بدست بیاره

حالا که اینو می گم یادم افتاد همسر یکی از دوستانم نزدیک به یک ماه پیش تصادف بدی کرد و الان بعد از عمل های طولانی و زیاد در خانه بستریه دوستم می گفت نزدیک به 5 ماه باید در این وضعیت باشه و تا زمانی که بخواد راه بیفته حداقل 3 سال طول میکشه بنده ی خدا سر کار میره و دو تا بچه هم داره خدا به دادش برسه نمی دونم تو این وضعیت چه رنجی را تحمل می کنه خدا منو ببخشه یادم رفت زیر باران دعاش کنم خدایا کمک کن آقای ع زودتر خوب بشه و خدای مهربون من به همسرش و بچه هاش صبر بده که با بیماری پدرشون مدارا کنند واقعا سخته که مرد اینطور خونه نشین بشه خدا همه بیمارارو شفا بده بخصوص شوهر دوست عزیز منو

چقدر حرف زدم دیگه فکر کنم جوشونده سوخونده شده برم ببینم چی کار باید بکنم شما هم ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نزارید یاد یک ادم بی وفا هم افتادم که  تو این دنیای مجازی اون برام مثل یک تکیه گاه بود ولی دیر زمانی که قهر کرده و رفته خوشش باشه هر جایی که هست دلمون را سفت می گیریم که از این به بعد برای کسی دل تنگ نشه  راستی خدا می دونه چقدر غلط املایی دارم شاید بعد بیام درستش کنم و راستی چقدر امشب بی پرده و راحت حرف زدم و زیادی هم حرف زدم شب خوش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 23:23  توسط سها   |